شروع 6 هفتگی :)
سلام کنجد مامااااااااااااااااااااان 
این یه هفته رو طاقت آوردم و برات ننوشتم اما هر لحظه ش باهات حرف زدم برات شعر خوندم برات قرآن خوندم باهم نماز خوندیم هیئت بردمت دو سه باری هم دانشگاهمون اومدی
خلاصه کلی کیف می کنم از وجودت
گفتم کنجد آخه تا امروز اندازه یه دونه کنجد بودی ، نصف یه دونه برنج واییییییییییییییی
البته از فردا ان شاالله شروع میکنی به عدس شدن اما ما فعلا از همین کنجد خوشمون اومده 
بابایی کلی ذوقت می کنه ، همش میگه اینو بخور اونو بخور، کنجد گرسنه س! 

همراهم قرآن میخونه(قبلا دیر میرسیدم خونده بود
) ، توی نمازای سه نفره مون هوامو بیشتر داره توی رکوع یکم اذیت میشم خیلی طول نمیده اما تا دلت بخواد این مدت توی سجده هام کیف کردم ... جلوی این خدا تا عمر داری توی سجده بمونی کمه

حالت تهوع و این چیزا ندارم اصلا ، دلمم خیلی چیزی نمی کشه . زود به زود ضعف میکنم ، گاهی دلم درد میگیره زودی دراز میکشم و خوب می شم.
تازه کلیم برای باباییتون ناز می کنم
فکر نکنی لوسما ، اما خوشم میاد بخاطر تو بیشتر بهم توجه می کنه 
مادر هر روز زنگ میزنن حالمو میپرسن . گهگاهی هم از اینور اونور یه چیزی میشنون و بهم میگن نکنه اونجور بشه! (مثل یه مستند در مورد بچه های لب شکری یا بارداری دختر همسایه که پوچ بوده و ...)
منم الحمدلله هم اطلاعاتم به مقداری هست که دلم شور نیوفته و بتونم تا حدودی براشون توضیح بدم که درصدش کمه هم اینکه انقدر به رحمت خدا امیدوار هستم که هر اتفاقی هم بیوفته ناامید نمیشم.)
البته عواقب هم داره این پرسش و پاسخا ... خدا نکنه باباییتون نشسته باشه و بشنوه ...
مثلا صبح گوشی رو که گذاشتم گفت زهرا نکنه اینجوری باشه!!! گفتم چجوری؟؟ گفتن همون که به مامان گفتی! بارداری پوچ منظورشه ...
الهی بگردم ... خیلی نگرانه تا صدای قلبتو نشنوه آروم نمی شه.
تازه بدتر اینکه معلوم نیست 25م صدای قلبت شنیده بشه یا اصلا دیده بشی! خیلیا هفته 8 به بعد جنینشون دیده میشه . امشب سعی کردم برای همسری و مادر جون توضیح بدم که یکم آماده باشن.
در هر صورت امیدم به خداس
از کلاسای پروژمم دو جلسه بیشتر نمونده ، بعدش دیگه 10 بهمن ارائه دارم/ دورت بگردم فرداشم تو دو ماهه میشی 
2 و 3 بهمن هم دوتا امتحانه که دیگه تموم
اما کارای پروژه رو هنوز به اجرا نرسوندم!
نگرانم!
دست خودم نیست همش به تو فکر میکنم ذهنم جمع نمیشه! تمرکز واقعا سخته!
راستی هنوز به مامان و بابا و سمانه نگفتم! خدا کنه ناراحت نشن ازم . آخه مامان خیلی تو فکر میره .
برای سما خواستگار اومده تا اینجا که همدیگه رو پسندیدن. خیلی چیزا مونده هنوز از جهیزیه سمانه
اگه الان بگم میرن تو فکر اون و نمیتونن درست در مورد خواستگار سما تصمیم بگیرن . حداقل فکر من اینه.
بهتر .
صبر میکنم تا شنبه ببینم چی میشه. 28 م هم که سالگرد عقدمونه
شاید همون شب بهشون گفتم 
از خدا بخواه کمکمون کنه.
من و بابایی تصمیم گرفتیم یه تعداد وسایلی که میتونیم رو خودمون یواش یواش بگیریم .
پناه بر خدا
خب کنجد مامان ... من دیگ برم بخوابم . از خدا می خوام مراقبت باشه عزیزم



شروع 6 هفتگی :)
